ديشب بلاخره فيلم بيضايي را ديدم در سالن كوچك سينما سپيده كه نصف سالن هم پر نشده بود. اما ميدان انقلاب جلوي سينمابهمن مردم براي اخراجي ها صف كشيده بودند.حالا بگذريم از اين حرف هاي شبه روشنفكرانه كه اين مردم...
از حرف و حديث هاي بعد از نمايش فيلم در جشنواره خيلي شنيده بودم كه اين چه فيلمي بود كه استاد ساخته بود و چه و چه و چه! هرچند نظر همه انسنان هاي روي زمين محترم است، اما مثل اينكه عادت كرديم به حرف مفت زدن!
ماجراي بازي در بازي فيلم را از قبل مي دانستم و اگر نمي دانستم فيلم برايم جذاب تر بود. مثل فيلم هاي قبلي كه از بيضايي ديده بودم بيشتر تئاتر بود تا فيلم. بازي هاي اغزاق شده، چرخيدن دائمي بازيگرها، ديالوگ هاي شعرگونه و خيلي چيزهاي ديگر باعث مي شد فكر كنم در سالن نمايش هستم. انگار كه يك نفر بالاي سر آدم ايستاده باشد و دائم بگويد: حواست باشه ها اين فيلمِ نمايشِ بازيِ زندگيِ واقعي نيست . اين را خيلي دوست ندارم مي خواهم وقتي فيلم مي بينم خودم را راحت گول بزنم كه اين يك زندگي واقعي است و درش فرو برم. شايد هم به همين خاطر است كه چند تا كتابي كه از بيضايي خواندم و يك تئاتري كه ديدم بيشتر از فيلم هايش بهم مزه داد.
با همه اين حرف ها فيلم را دوست داشتم ( نمي دانم واقعا چه قدر از اين دوست داشتن بابت اسم بيضايي بود) چون يك جاهايي فقط پشت صحنه سينما نبود پشت صحنه زندگي همه ما بود. وقتي ماني اورنگ از فيلم كنار گذاشته مي شود هيچ كس صدايش در نمي آيد تا همه همين طور كنار گذاشته مي شوند... يا آنجايي كه منشي صحنه مي گويد وقتي مي خواهيم شروع كنيم همه مي خواهند بهترين فيلم را بسازند. اما كار به كجا كه نمي رسد. تجربه زور قدرت و پول بارها تجربه كرده بودم و يك نمونه اش همين اواخر در خبرگزاري ميراث فرهنگي!!
يك جايي خوانده بودم كه فيلم هاي بيضايي پيچيده است. شايد هم به همين دليل است كه فيلم را دوست داشتم . چون مي شود كشف كرد. دائم در ذهن براي چرايي صحنه ها اتفاق ها،عكس العمل، بازيگرها، پايان بندي استدلال كرد و ردش كرد و اصلا با بقيه حرف زد و دائم فهميد كه چه نفهميده ها كه از فيلم باقي مانده! و بيشتر از همه اينكه پرونده اش را نمي شود به اين راحتي بست. تا مدت ها يك گوشه اي از ذهنت فيلم كار خودش را مي كند.
