اولین برف زمستونی هم اومد، البته خیلی دیر. یاد خیلی چیزها افتادم، مخصوصا زمستون سال قبل. پارو کردن برفا تا وقتی خیس عرق بشی، یاد کوه نوردی تو برف اونقدر که از شدت سرما و سر شدن صورتت فکر کنی که دیگه صورت نداری. همچین قل بخوری تو برفا و بیای پایین که کلید و کلات گم بشه ... همه اینها با اون همه فکری که توی مخته. کاش می شد هرجایی از ذهنت رو که می خوای پاک کنی، بودن اینکه جاش بمونه.دلم گرفت.
