تبليغاتX
الینه
جمعه بیستم مهر 1386

چشمان مورب و ریز و نگاهی به زمین دوخته شده همراه با صدای آرام لهجه داری که به سختی شنیده می شد، تصاویری هستند که از بچگی از افغان ها به خاطر دارم؛ اگرچه که اسم آنها تا سال ها بعد از ورودشان به ایران(حتی امروز)، با دزدی و قتل گره خورده بود و نقل این جنایت های اغراق شده دهن به دهن می گشت  و ما  در این دنیای بچگی خودمان دائم از این که توسط افغانی ها دزدیده شویم می ترسیدیم.

 

 اما همکلاسی هزاره ام که اتفاقا اسمش هم هزاره بود، اولین تصاویر را از مردم این همسایه کوهستانی در ذهنم شکل داد.اول راهنمایی بودم (حدود سال های 71)و هزاره پشت سر من می نشست، با همان چشم های کشیده ، صورت صاف و نگاه خجالتی. صدایش فقط موقع درس جواب دادن در می آمد و با اینکه درسش خوب بود، اما نمره هایش در امتحان های کتبی بهتر از درس های شفاهی بود. چند روزی هزاره مدرسه نیامد و بلاخره یکی از معلم هایمان گفت که هزاره شوهر کرده؛ به همین راحتی!

 

  مدت ها بود که هزاره از یادم رفته بود و بادبادک باز «خالد حسینی» دوباره مرا به یادش انداخت.امروز که به هزارۀ  آرام  و کم حرف نیمکت چهارم فکر می کنم، می بینم که خیلی از دیگر هزاره های قومش خوش شانس تر بود که حداقل توانست درس بخواند، تا 11، 12 سالگی بازی کند(البته این را خیلی هم مطمئن نیست) و زندگی کند.

 

 نمی دانم که هزاره الان کجاست، ایران است، یا برگشته افغانستان؟ بچه هایی به اسم امیر و حسن و سهراب دارد یا نه؟ بچه هایش بادبادک بازی می کنند؟ جواب هیچکدام از اینها را نمی دانم ،اما ای کاش هزاره هرکجا که هست او هم بادبادک باز را خوانده باشد.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:26  توسط الین  | 

~ ~ ~