تبليغاتX
الینه
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386

 

دلم خیلی برای خودم می سوزد، خیلی زیاد، برای آرزوها و رویاهایم، برای آن چیزهایی که احساس می کنم هر لحظه از آنها دور می شوم. برای لحظاتم که تند وتند می روند وبهشان نمی رسم، نقشه هایی که می کشم و جز در فضای ذهنم جایی برای عملی شدن پیدا نمی کنند و آرزوهایم که برایم دور ونزدیک ،  سهل وممتنع شده اند.

برای تنبلی ها و دو دربازی هایم که هر روز بیشتر می شود هم دلم می سوزد. اینکه خیلی وقت ها خودم هم خودم را دور می زنم . اینجاست که دیگرنمی دانم برای آنکه دور می خورد، دلم ببیشتر می سوزد یا آنکه دور می زند.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:7  توسط الین  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

 

روزنامه ها و روزنامه نگارها،خبرنگارها وخبرگزاری ها برای خودشان می نویسند. بهتر بگویم برای همدیگر می نویسند. شاید نصف مخاطب اخبار و نوشته های آنها خود مطبوعاتی ها هستند. حالا چه این مخاطبان رقبای هم حوزه در رسانه های دیگر باشند وچه خبرنگاران و روزنامه نگارانی که به هر دلیل به حوزه ای غیر از حوزه کاری خودشان علاقه مند هستند. البته گزارش ها  ومقاله های روزنامه نگارهای حرفه ای را هم نباید فراموش کرد که خواندن نوشته های آنها برای دیگر مطبوعاتی ها حکم کلاس درس غیرحضوری را دارد.

 

یک بار سرکلاس مقاله نویسی استاد حرف خوبی زد، می گفت: مقاله های قوچانی خیلی  خوب وپخته است، اما معمولا شروع جذابی برای مخاطب عام ندارد، یعنی ما این آدم را می شناسیم و با دیدن اسم قوچانی است که سراغ خواندن مقاله اش می رویم.

 

حکایت وبلاگ های ما هم حکایت روزنامه هایمان  و همین مقاله های قوچانی است. با هم دوستیم،همکاریم، همدیگر را می شناسیم وآدم های مهم تر از خودمان را. به وبلاگ همدیگر لینک می دهیم، هر روز به صفحه خانگی یکدیگر سر می زنیم تا ببینیم همین لینک ها درباره اتفاقات وتجربیات مشترک با ما چطور فکر می کنند و چی می نویسند. دیگران کمتر سراغ وبلاگ های ما می آیند و ما هم کمتر سراغ دیگران خارج از دایره می رویم، می شود یک گردش تقریبا بسته ، البته مثل خیلی چیزهای دیگرمان.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:52  توسط الین  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

یک عکاس گفته: برای گرفتن یک خوب، باید به سوژه تا آن جایی که می شود، نزدیک شد. این حرف را وقتی بهتر می فهمم که عکس های جیمز نچوی را با خودم وعکس هایی که یکی دو روز پیش توی ده "بدرآباد" گرفتم، مقایسه می کنم. البته نه اینکه خودم را در حد این عکاس جنگ بدانم، چون نه عکاسم و نه قصد دارم که این کاره بشوم.

 

" عکاس جنگ" یک فیلم مستند درباره "جیمز نچوی" بود که خیلی ها اون را بزرگ ترین عکاس جنگ می شناسند. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، وقتی توی فیلم می دیدم که نچوی با دوربین توی صورت آدم هایی می رود که به خاطر فقر وجنگ بدترین لحظات زندگی شان را می گذرانند. آدم احساس می کرد که اگر نزدیکشان بره، حداقل یک دست کتک حسابی می خوره، اما آنها مثل اینکه نچوی یک استتار حسابی کرده که اصلا کسی عکاس را نمی بیند.

 

یاد خودم وعکس هایم از بدرآباد افتادم، به لطف یک دوست بمی که ما را برای عکاسی به این ده برده بود. مثل این بود که من ودوست عکاسم تمام ده را به هم ریخته باشیم. از جلوی هر خانه ای که رد می شدیم ، می آمدند وما را نگاه می کردند،بچه های 10،12 ساله ای که با موتور از کنار ما رد می شدند، دخترهای کوچکی که از لای  در ما را تماشا می کردند وتا ویزور دوربین ما را طرف خودشان می دیدند، در را می بستند، دیگر کسی با دیدن دوربین حالت طبیعی خودش را نداشت، یا صورتش را بر می گرداند که توی عکس ما نباشد یا به ما و دوربین ها زل می زدند. برعکس شده بود، انگار در روستای آرام بدرآباد ما سوژه شده بودیم. حتی لبخندها وخوش وبش کردن ها و حرف زدن هایم هم دردی دوا نمی کرد وسعیم در طبیعی نشان دادن خودمان در بین آنها، فقط با تعارف های آنها به خانه هایشان همراه بود.

 

البته تعجبی هم نداشت، با شلوارها و روسری های رنگی و عینک آفتابی، اصلا نباید انتظار رفتارهای دیگری را هم می داشتیم.بعضی وقت ها به بچه هایی که دور وبر ما می پلکیدند، می گفتم که لبخند بزنند یا دست تکان بدهند تا عکس قشنگتری ازشان بگیرم،(چه کار کثیفی)، همه هم گوش می کردند!

 

اما انگار قضیه یک کمی فرق داشت، آنها برای من سوژه عکاسی بودند ومن هم برای آنها یک فیلم کوتاه. مطمئنم که هیچ کدام از لبخندها و خسته نباشیدها ودست دادن هایم دروغی نبود، اما مثل اینکه خودشان هم فهمیده بودند که همدردی من به خاطر کسانشان که در زلزله از دست داده بودند و حرف ها ولبخنداهای کوتاه من چیزی بیشتر از یک نگاه بالا به پایین نیست واین ها هیچکدام آن چیزی نیست که به دردشان بخورد.

 

حالا باید فکر کرد که این آقای جیمز که با 90 درصد سوژه های عکس هایش هموطن که هیچ، که هم قاره هم نبود، چطور می توانست بچسبد از آنها عکس بگیرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:24  توسط الین  | 

~ ~ ~
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386

 

وقتی این مطلب را درکتاب "تاریخ جنون" میشل فوکو می خواندم با ساکنان قرن هفدهمی اروپا خیلی احساس نزدیکی کردم!

"... برمبنای این نظر، تقوا نیز جزو اموری است که درحیطه صلاحیت دولت قرار می گیرد و می توان برای حاکم کردن آن فرمان و دستور صادر کرد و برای حصول اطمینان از اینکه مردم آن را محترم می شمارند، مرجع قدرت تعیین نمود..."

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:41  توسط الین  | 

~ ~ ~
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

 

وقتی کتاب 1984 را می خواندم، فضایی که اورول توصیف کرده بود، وحشتناک تر از آن بود که باور کنم، چنین اتفاق هایی ممکن است اتفاق هم بیافتد، البته شاید هم دلم نمی خواست باور کنم.

 

در این کتاب حکومت تمام عزم خود را جزم کرده که هیچ فضایی باقی نماند که ایدولوژی حکومتی در آن رسوخ نکرده باشد. آدم ها هیچ حریم شخصی ندارند و حتی در خصوصی ترین فضای زندگی شان هم که ذهنشان است، "مجبورند" به ارزش های حاکم فکر کنند وآن را تحسین کنند.

البته ذهن ها طی 30 سال حکومت فاشیستی آنقدر شستشو داده شده اند که فضایی برای فردیتشان باقی نماند. گاهی هم آدم هایی مثل "وینستون" (اگر اسمش را اشتباه نکرده باشم.) پیدا می شوند که می خواهند آخرین سنگرشان ( ذهنشان) را حفظ کنند...

 

برای این احساس نمی کردم این اتفاقات شدنی باشد که همه آنها طی حدود سه دهه اتفاق می افتد. اما امروز که فکر می کنم همه اینها شدنی است، به خصوص در یک حکومت ایدولوژیک. همه چیز به بهانه همان ایدولوژی زیر سوال می رود، حتی خصوصی ترین بخش های زندگی. شاید اگر 10 سال قبل این اتفاقات  وماجرای برخورد با بدحجابی! پیش می آمد، تعریف دیگری از حریم خصوصی افراد داشتم واین برخوردها وفضای رعب ووحشتی که دست شده بود، کمتر آزارم می داد.

از کنترل مانتو وشلوار وناخن گرفته تا کنترل پیام های کوتاه غیر اخلاقی ، البته نباید هم تعجب کرد امروز هر چیزی می تواند توجیه یک چیز بی ربط دیگر شود .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:6  توسط الین  | 

~ ~ ~