تبليغاتX
الینه
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385

همه مي گفتند انتظارشان از حاتمي كيا بيشتر از اين بود. به نام پدر را مي گويم. فيلمي كه در جشنواره خيلي سرو صدا كرد، جايزه گرفت و گفته مي شد كه ممكن است اكران نشده توقيف شود.

تم اصلي داستان همان است كه در بقيه فيلم هاي حاتمي كيا بود: سال هاست كه جنگ تمام شده اما هنوز در ذهن خيلي آدم ها تمام نشده، همچنانكه در ذهن ابراهيم حاتمي كيا هم تمام نشده.

حبيبه دانشجوي باستان شناسي پايش روي مين مي رود و حرف هاي قديمي اش با پدر دوباره زنده مي شود.

مطابق قانون براي قطع پاي حبيبه بايد پدرش فرم رضايت نامه را پر كند، اما دختر شاكي بود از اينكه چرا پدر "باز هم پدرها به جاي بچه ها امظا مي كنند" همچنانكه خودشان امضايي كردند وجنگ را شروع كردند.

دختري كه پايش را دوست دارد، زندگي را دوست دارد، آينده را هم دوست دارد اما به خاطر تصميم هايي كه پدران اين نسل گرفتند، ديگر نمي تواند.

در كنار اين، روايتي آشنا در تمام فيلم هاي حاتمي كيا، مردمي كه با  آرمان وايده آل جنگيدند وبرگشتند، اما يك جورهايي رودست خوردند. ناصر (پرستويي)  مهندس معدن شده  ومي خواهد قانوني آنها را به نام خودش ثبت كند ، اما پول ندارد وناچار دست به دامن يك موسسه قرض الحسنه مي شود. رئيس حزب الهي  وتپل مپل موسسه كه بوي پول شنيده  مي خواهد ناصر را دور بزند. البته به نظرم از اين بخش خيلي سانسور شده بود چون يك جورهايي گنگ بود.

باز هم رابطه شخصيت اصلي فيلم با همسرش يك رابطه عميق وعاطفي است. يك زن قوي كه هنوز هم پشت سرش است، اما اين بار بيشتر از قبل از پشت پرده زن شرقي بيرون آمده بود.

اما اين فيلم يك چيزي كم داشت شايد نمي دانم كمي واقعيت يا كمي احساس. به خاطر همينها بود كه شايد كمتر از فيلم هاي قبلي همدلي آدم را بر مي انگيخت. شايد اگر اين قدر از سر و ته فيلم اينقدر زده نمي شد اين اتفاق ها هم نمي افتاد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:55  توسط الین  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385

نه عكس‌هاي لبنان و فلسطين ونه تصاويري كه هر روز از مرکز سخن پراکنی جمهوری اسلامی پخش مي شود نتوانست حس جنگ را دوباره به خاطر من بياورد. البته نه آن طور كه صداي انفجار امروز صبح توانست .

حدود ساعت 4 ونيم امروز من ومامان با اين صدا از خواب پریدیم . صدايي كه از خيلي دوردست ها مي آمد. مثل صداي رعد كه انگار سقف آسمان پاره مي شود وقرار است هر چیزی که آن طرف آسمان است به روی زمین بریزد. نمي دانم چه صدايي بود شايد به خاطر نيروگاه برقي كه در نزديكي ماست اما هر چه بود براي ما بازگشتي بود به دوران جنگ.

جز چند تصوير خاكستري ومحو خاطره اي از جنگ ندارم، اما معلوم نيست . شايد بعد از این تصاوير جنگ آنقدر براي من زياد وپر رنگ شود كه سياهي هاي آن را نتوانم تا آخر عمر از ذهنم پاك كنم.

تا قبل از اين هر كس از نگراني هايش از جنگ حرف مي زد. حرف هايش را و حتي احتمال جنگ را جدي نمي گرفتم. اما از امروز به بعد قضيه ديگر فرق مي كند. شايد زندگي سخت تر شود خيلي سخت تز آنچه كه امروز هست. اما سخت تر از همه چيز دست شستن از تمام آروزهايي است كه به آنها دل بسته ام. آرزوهايي كه فقط يك بار براي محقق شدنشان فرصت دارم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:26  توسط الین  | 

~ ~ ~
شنبه هفتم مرداد 1385

 

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

از:نویسنده ناشناس

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:4  توسط الین  | 

~ ~ ~
پنجشنبه پنجم مرداد 1385

اين عكس را  AP ديروزدر بهشت زهرا قبل از اعزام نيروهاي استشهادي به لبنان گرفته است.

story.iran.volunteers.ap.jpg

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:42  توسط الین  | 

~ ~ ~
چهارشنبه چهارم مرداد 1385

دیکتاتورها چقدر به هم شبیه اند. هر کدام را که ببینی با اندکی تفاوت شبیه دیگری است.

کتاب «ایران بین دو انقلاب» را تمام کرده ام. خیلی از نقل قول هایی که از شاه خواندم ، مرا یاد محمود عزیز می اندازد. مثلا زمانی که چندین اقتصاددان به شاه اعلام خطر می کنند، شاه می گوید سیاست مداران هرگز نباید به حرف اقتصاددانان گوش کنند، تقریبا همان کاری که رئیس جمهور محبوب_احمدی نژاد_ انجام داد. البته خودش چنین خطری نکرد واین کار را به نوچه هایش واگذار کرد.

یا در جای دیگری که می گوید دم مخالفان را می گیرد وبه خارج پرت می کند، آدم یاد ادبیات مودبانه احمدی نژاد می افتد که گفته بود:« چنان گوشی بپیچانیم»!( منظور مسئولانی که کار نمی کنند). یا زمانی که داغ می کند واز اسرائیل وهولوکاست حرف می زند. یا وقتی که برای افتتاح تونل رسالت می آید وطرف صحبتش شهردار وشورا ست.

دیکتاتورها شبیه اند وهر روز که می گذرد دیکتاتورهای امروز به دیروزی ها شبیه تر می شوند.

محمود جان دور نیست که ببینیم تو هم :" سرچوبپاره سرخ کرده باشی"!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:8  توسط الین  | 

~ ~ ~