|
و من دیگری شدم
|
سال خیلی خوبی بود این ۸۶ برای من. نه خوب آنطور که همه اش پر از شادی و خوشی و خنده باشد که معنای خوبی هم برای من عوض شده. این سال برای من پر از اتفاق و تجربه های جدید و عجیب بود. تجربه هایی که آدم های هم سن و سال من خیلی خیلی زودتر مزه مزه اش می کنند.
نمی دانم این سال جدید با آن عدد هفتش چطور سالی می شود برای ما؟ اما امیدوارم مثل بعضی روزهای این سال کهنه اینقدر تلخ نباشد.
سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
سال نو مبارک
"ناقوس وسوسه در گولن به صدا در آمده، فرار کن و مارا از دست این وسوسه نجات بده آقای ایل"
دیشب برای اولین بار در زندگی ام، رفتن تئاتر!! نمایش «ملاقات با بانوی سالخورده» به کارگردانی حمید سمندریان. چقدر خوب که آقای فروغی یک بلیت بیشتر نداشت که مجبور بشوم با کس دیگری بروم. چون دوست داشتم، در اولین تجربه تئاتر رفتنم، مثل خیلی از اولین تجربه های دیگرم تنها باشم.
کوچک تر که بودم همیشه از تئاتر بدم می آمد، چون همه ذهنیتم از آن ، تله تئاترهای تلوزیونی بود که همه چیزش به خصوص رفتار بازیگرها پر از اغراق بود.
برای قضاوت درباره نمایش خیلی نه، که اصلا تجربه ندارم، از تئاتر خیلی خوشم آمد، اما خیلی خیلی بیشتر از نمایشنامه «فردریش دورنمات».
"هیولاهای موحش بیشمارند
زلزلههای سهمگین
آتشفشانها، طوفانهای دریایی
همینطور جنگها و زرهپوشهایی که مزارع را ویران میکنند
ولی هیچ یک موحشتر از هیولای فقر نیست
چه در فقر حوادث راه ندارند
و نوع بشر در آن مایوس و ناامید پیچیده میشود
و ردیف میکند روزهای خراب را در پشت روزهای خراب"
چه نزدیکی مرگ عزیز.
پوپی توی وبلاگش یک مطلب گذاشته بود راجع حکم دو تا خواهر که به خاطر زنا به سنگسار محکوم شده بودند. نمی دونم شاید این چیزی که می خواهم بنوسیم، خیلی هم ربطی به موضوع پست این دوست نداره ، اما با خواندن این نوشته سوالی که از مدت ها قبل توی ذهنم بود دوباره برگشت.
مدت ها به این فکر می کردم که توی ایران اگر معلوم بشه یک نفری رابطه جنسی با جنس مخالف داشته گناهکارتره یا همجنس بازی کرده باشه؟ به نظر خودم که رابطه با جنس مخالف هنوز در برداشت عامه مردم بزرگترین گناه عالمه. البته بیشتر منظورم برای زن هاست ، وگرنه آقایون که هرکاری هم بکنن چندان مشکلی نیست، «بابا مردن دیگه!»
نظر شما چیه؟

چه تشابهی میان این پلاکارد و فلسطین پیدا می کنید؟
نمی دانم تا به حال در تظاهرات، راهپیمایی یا هرچیز مشابهی شرکت کرده اید، یا نه، اما اگر شرکت کرده اید، یادتان هست هدفتان از این مشارکت چه بود؟ جزء آدم هایی بودید که راهپیمایی را یک امر سیاسی_عبادی می دانستید، دلتان از جای دیگری پر بود و فقط می خواستید فریاد بزنید یا واقعا احساس همدردی می کردید؟
البته منظورم فقط راهپیمایی که در سال های اخیر با نام فلسطین و لبنان گره خورده نیست، بلکه شامل تمام "انبوده خلق" های مشابهی است که خیلی از ما حداقل در دوره دانشجویی آنها را تجربه کرده ایم.
اصلا قصد توهین به احساسات پاک آدم هایی را که در این راهپیمایی ها شرکت می کنند را ندارم؛ به دو علت: یکی اینکه خودم در دوره کودکی و نوجوانی با اشتیاق در راهپیمایی های روز قدس شرکت می کردم و دلیل دوم هم این است که احتمالا من هم آدم هستم و دلم می خواهد نسبت به آدم هایی که بهشان ظلم شده عکس العمل نشان بدهم.
اما یک وقت هایی مثل آن چیزی که در همین عکس هم می بینید، این همدردی در رتبه دوم قرار می گیرد. ما معمولا به خیلی چیزها اعتراض داریم که در وضعیت معمول فرصت اعتراض به آنها را نداریم یا اصلا نمی دانیم چطور می شود این کار را کرد. بنابراین در اولین فرصتی که دست دهد، خشم خودمان را با شعار و فحش و مشت گره کرده خالی می کنیم. یادم هست اوایل دوره ریاست جمهوری بوش بود که ایران را محور شرارت خوانده بود_ یا یک همچین چیزی_ که اگر اشتباه نکنم، نزدیکی های روز قدس هم بود و صدا وسیما کلی تبلیغات از همین بابت راه انداخته بود. یکی ازدوستان ما که اصلا نمی داند، روز قدس چه وقت است و راهپیمایی را با کدام «ه» می نویسند، همراه چند نفر از اقوامش رفته بود راهپیمایی روز قدس، تنها برای اینکه نفرتش از این گفته بوش و رفتار دولت امریکا نشان دهد!
پ ن: انبوه خلق عبارتی است که ابداع آن را به«گوستاو لوبون» ، اندیشمند فرانسوی نسبت می دهند و منظور از آن جمعی است که اعضای آن تحت تاثیر جمع ، فردیت و توانایی تشخیص و تفکر را از دست داده اند . احساس قدرت شکست ناپذیری، سرایت و تقلید و تلقین پذیری بالا از خصوصیات اصلی انبوه خلق است.
نمی دانم یک وقت هایی فکر می کنم، الکی الکی ظاهرمان اینقدر تغییر کرده و مدرن شده، وگرنه هنوز هم دلبسته همان رفتارهایی هستیم که مادربزرگ های مادربزرگ هایمان را هم سرگرم می کرد. مثلا یک نمونه اش همین فضولی ها در پیدا کردن روابط عاطفی و عاشقانه میان آدم هایی است از دوجنس مخالف . دیروز سرگذر ها و توی کوچه ها و پشت پنجره ها محل امنی برای چوب زدن زاغ سیاه دیگران بود و امروز پست وبلاگ ها و دنبال کردن رد کامنت ها. نمی دانم از سر بیکاری است این بیماری _که البته من هم خیلی بیکار نیستم_ یا مشکل از ژن نهادینه فضولی باشد. شاید هم بشود تقصیر را این بار هم مثل همیشه به گردن دولت و سیاست و فرهنگ بیمار انداخت؟ راستش را بخواهید یک وقت هایی خوشحالم که در چنین جامعه ی مساله داری زندگی می کنم که می شود راحت تمام تقصیرها به گردن دیگران انداخت و باز هم روشنفکر ماند!
پ ن :حتما باید از این کارم خجالت بکشم، ولی هر قدر که می گردم، در هیچ جایی از وجودم احساس شرمندگی نمی کنم. مدتهاست این را تمرین می کنم که کمتر خجالت بکشم از چیزی که هستم و شدم؛ مثل اینکه دارم موفق می شوم.
چند روزه که برای انجام یکی از تکالیف دانشگاه رفتم سراغ یک سری از وبلاگ های دوستان بسیجی ؛ البته منظورم فقط وبلاگ هایی است که نویسنده ها خودشان را به صورت های مختلف، بسیجی معرفی کرده اند. بیشتر پست این وبلاگ ها ایدئولوژیک ، سیاسی و مذهبی است، اما هستند وبلاگ هایی هم که نیم نگاهی به مسائل اجتماعی داشته باشند.
علاوه بر تمام نکته های جالبی که با خواندن این وبلاگ ها دستگیرم شد، یک پست بود که همین الان کشفش کردم . حیفم آمد لینکش نکنم. عنوان این پست که حتما در دسته موضوعات اجتماعی قرار می گیرد، هست: «چشم چرانی و خود آرایی»:
«در مرد غریزه جنسی بسیار قوی می باشد که او را به شدت به زن علاقه مند می کند... اگر عفت درونی و کنترلی نباشد،(زنان) تا جایی پیش می روند که می خواهند عریان باشند... زیبایی زن یک نوع سرمایه است که باید بجا و درست مصرف شود.»
راستی نظرات خوانندگان را هم حتما بخونید.